تبلیغات
محمدستان

محمدستان

صاحب اختیار

یا لطیف...

بار خویش از کوی اهالی جبر بیرون بردم و در توهم قبیله‌ی اختیاریون اسیر شدم.

روزگاریست که در حروله‌ بین‌الامرین سر می‌کنم.

این‌جا...

آن‌جا...

چرا... چگونه...

آیا از پس این روزگار، آن روز مقدس خواهد رسید که صاحب اختیارم تو باشی؟

.............

پینوشت:

جضرت عشق بفرما که دلم خانه توست

.............

نورنوشت:

مردى گوید بامام صادق علیه‏السلام عرض كردم: خدا بندگان را بر گناه مجبور ساخته؟ فرمود: نه، گفتم: پس كار را به آنها واگذاشته؟ فرمود: نه، گفتم پس حقیقت چیست؟ فرمود: لطفى است از پروردگارت میان این دو مطلب.

اصول كافى جلد 1 صفحه: 221 روایت: 8



  • نظرات() 
  • راز چشمانت

    راز پشت کردن چشمانت 

    ...

    من که خبر ندارم از راز چشمانت؛

    جز این...

    که هرگاه چشم بر من باز کردی

    مومنی شیفته بودم؛

    و هرگاه چشم بر من بستی

    کافری حربی شدم؛

    پلک نزن که ایمانم نلرزد...

     

    پیش‌نوشت:

    السلام علیک یا عین‌الله الناظره



  • نظرات() 
  • سرزمین ایمان فروشان

    دزدان اندیشه

     

    به راستی که این دنیا به فروشگاه خیلی می‌ماند! بسیار شبیه فروشگاه است. هر کسی چیزی می‌فروشد و هر خریداری چیزی می‌پردازد تا چیزی بخرد. تو چه می‌فروشی؟! تو چه می‌خری؟!

    به راستی که این دنیا بسیار شبیه فروشگاه است. هر کسی ایمانش را می‌فروشد؛ و هرکسی به ازای ایمان آوردن _و با تعییر ایمان_، چیزی می‌خرد. تو چه می‌فروشی؟! تو چه می‌خری؟!

    به انسان‌ها خوب دقت کنی اگر؛ متوجه می‌شوی که دارند ایمان‌شان را می‌فروشند! به چیزی ایمان آورده و با ایمانش چیزی را ساخته، یا با ایمانش توانایی‌ای به دست آورده و آن را ارائه می‌کند و می‌فروشد. و خریدار، کسی نیست جز این‌که به ایمان فروشنده، ایمانی می‌افزاید و خود نیز به جمع مومنانش می‌پیوندد.

    صبور باش؛ عجله نکن. کمی تأمل کنی متوجه می‌شوی.

    مثالی میزنم: پزشکی را تصور کن که با خدمات پزشکی می‌فروشد. این پزشک به روشش برای درمان ایمان آورده است. آن را به مریضی می‌فروشد. مریض وقتی به پیش پزشک می‌رود، به این روش ایمان می‌آورد؛ از آن‌سو، پزشک نیز با دیدن بیمارانی که به روشش شتابانند، بر ایمانش افزوده می‌شود و فربه‌تر می‌شود. انگار که با هر خریدی و با هر فروشی، به مجموعه‌ی ایمانی این دنیا _ فروشگاه _ افزوده می‌شود!

    تو به جای پزشک و بیمار، هر فروشنده و خریدار را بگذار و نتیجه بگیر!

    ایمان من کجاست؟! چه ایمان‌های رنگارنگی درونم وجود دارد و نمی‌دانم! چه رنگین کمانم من! با خریدهایم چه تغییراتی در ایمانم داده‌ام! با سلیقه‌هایم به چه سمت و سوهایی که کشیده نشده‌ام! شاید تغییر احساس‌هایم پس از برگشت از یک بازار، یک رستوران، تماشای فیلم، دیدار با یک دوست و ... دلیلش همین باشد! من چه چیزی خریده‌ام که با ایمانم تناسب نداشت؟!

    تازه می‌فهمم اخلاص را؛ تازه می‌فهمم این‌را که: "ای انسان؛ قیمت تو خداست؛ به کم‌تر از آن خودت را مفروش".

     

    نتیجه‌ی اخلاقی:

    بزرگ‌ترین دارایی انسان، خداست. و با خدا بودن همه‌ی نیازهای‌مان، محکوم به ارتفاع است. پس خدا را می‌توان در تک‌تک نیازها دید و یافت. خدایی خدا را می‌توان در یک لیوان آب خنک در میان گرمای تابستان نیز احساس کرد؛ شاید بتوان گفت: «هر نیازی، دریچه‌ایست برای ایمان؛ برای دیدن خدایی خدا؛ هر نیاز دروازه‌ای برای خدایابی‌ست».  

     

    نتیجه‌ی انقلابی:

    شاید تمدن نیز جز همین نباشد. تمدن الهی، تمدنی است که بازار آن به فربه‌تر شدن ایمان می‌انجامد. حاجی بازاری این تمدن، می‌تواند به اندازه‌ی یک دعای کمیل به ایمان مردم بیافزاید.(داستان قفل فروش و دیدار با امام زمان یادم می‌افتد). این را قیاس کن با تمدن شیطانی امروز که چه بسا قرآن خواندن و نماز در اول وقت گزاردن در آن هیچ نسبتی با ایمان ندارد. (کمی به مردمان سرزمین قبله بیاندیشی؛ متوجه می‌شوی).

    انقلاب اسلامی، باید انقلابی باشد که بتواند فروشگاه‌های زنجیره‌ای بین‌المللی‌اش به توسعه‌ی ایمان بیانجامد. هم‌چنان که فروشگاه‌های «مک‌دونالد»، «نایک»، «پپسی»، «کوکاکولا» و ... در کشورهای اسلامی به توسعه‌ی "دین سکولاریزم" می‌انجامد.



  • نظرات() 
  • «عاشقانه‌های یك كلمن!»

    صندلی تو قبه الصخره ماست نه پله پرواز وزیر 

     

    تقدیم به فراموش شده‌های سه دهه‌ی بزرگ؛

    سازندگی، اصلاحات و عدالت‌خواهی

     

    دیگر نمی‌گویم؛ پیشتر نرو! / اینجا باتلاق است!/ حالا می‌گردم به كشف باتلاقی تواناتر/ اینهمه خردی كه حتی باتلاق‌هایش وظیفه‌شناس و عالی نیستند./ همه‌ چیز در معطلی است /میوه‌ای كه گل /پولی كه كتاب مقدس /و مسجدی كه بنگاه املاك.
    ما را چه شده است؟
    /این یك معمای پیچیده است /همه در آرزوی كسب چیزی هستند كه من با آن جنگیده‌ام / جالب آنكه باید خدمتكارشان باشم /در حالیكه دست و پا ندارم /گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور!

    من بی‌دست، بی‌پا، زبان، گاهی چشم /و به گمان آنها حتی شعور /در دورافتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان /وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌های تلویزیونی حتی رفقای دیروزم - قربتاً الی‌الله - با تلاش تحسین‌برانگیز سرگرم تجاوز به آنند. جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزی با نخاع قطع شده‌‌ام باید در صف اول باشم و همیشه باید باشم/
    چون تریبون، گلدان و صندلی
    /باشم تا رسیدن نمایندگان بانك‌ها /سپس وظیفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.
    من وظیفه دارم قهرمان همیشگی فدراسیون‌های درجه چهار باشم
    /بی‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ... دفاع از غرور ملی-اسلامی در تمام میادین /چون گذشته كه با یازده تیر و تركش در تنم /نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند
    حالا یك پیمانكار آن پل را بازسازی كرده است
    /مرا هم بردند / خوشبختانه دستی ندارم. اگر نه یابد نوار را من می‌بریدم /نشد.
    وزیر این زحمت را كشید /تلویزیون هم نشان داد / سپس همه برگشتند /

    وزیر به وزارتخانه‌اش

    پیمانكاران به ویلاهایشان

    و من به تختم.

    من نمی‌دانم چه هستم /نه كیفی و نه كمی /بی دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتی ... /به قول مرتضی؛ كلمنم! / اما این كلمن یك رأی دارد /كه دست بر قضا خیلی مهم است /و همواره تلویزیون از دادنش فیلم می‌گیرد /خیلی جای تقدیر و تشكر دارد /اما هرگز ضمانتی نیست /شاید تغییر كنم /اینجاست كه حال من مهم می‌شود.

    شاید حالا پیمانكاران، فرشتگان شب‌های شلمچه /پاسداران پل مارد/ و تركش خوردگان خرمشهرند / شاید من / حال یك اختلاس‌پیشه خودفروخته جاسوسم كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام و لابد اسناد آن در یك وزارتخانه مهم موجود است برای همین باید، همین‌طور باید در دور افتاده‌ترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان زمان بگذرد / من پیرتر شوم / تا معلوم شود چه كاره‌ام.

    سرمایه من كلمات است / گردانم مجنون را حفظ كرد / یكصد و شصت كیلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت/ اما بعید می‌دانم تختم یكصد و شصت سانتی‌متر مربع مساحت داشته باشد / چند بار از روی آن افتاده‌ام/ یكبار هم خودم را انداختم / بنا بود برای افتتاح یك رستوران ببرندم!

    من یك نام باشكوهم / اما فرزندانم از نسبتشان با من می‌گریزند / با بهره‌ هوشی یكصد و چهل / آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند / زنم در خانه یك دلال باغبانی می‌كند / و پسرم می‌گوید: ما سهم زخم از لبخند شاداب شهریم.

    فرو بریزید ای منورهای رنگارنگ! / گمانم در این تاریكی گم شده‌ام / و بین خطوط دشمن سرگردان، /

    آه! پس چرا دیگر اسیرم نمی‌كنند

    آه! چه كسی یك قطع نخاعی بی‌مصرف را اسیر می‌كند

    و باز آه! چه كسی یك اسیر را اسیر می‌كند

    آه و آه كه از یاد بردم، من اسیرم / زندانی با اعمال شاقه / آماده برای هر افتتاح، اعلام رای/ و رقصیدن به سازها و مناسبت‌های گوناگون / و بی‌اختیار در انتخاب غذا / انتخاب رؤیاها / حتی در انشای اعترافاتم.

    و شهید، شهید كه چه دور است و بزرگ / با تمام داراییش؛/یك شیشه شكسته / یك قاب آلومینیومی / و سكوت گورستان / خدا را شكر، لااقل او غمی ندارد / و همیشه می‌خندد / و شهید كه بسیار دور است از این خطوط ناخوانا / از این زبان بی‌سابقه نامفهوم / و این تصاویر تازه و هولناك،/ خدا را شكر! لااقل او غمی ندارد /  همیشه می‌خندد / و بسیار خوشبخت است / زیرا او مرده است.

    و من اما هر صبح آماده می‌شوم/ برای شكنجه‌ای تازه / در دور افتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان / در باغ وحشی به نام كلینیك درد / تا مواد اولیه شكنجه‌ای تازه باشم / برای جانم / تنم / وطنم

    تا باز خودم را از تخت یك مترو شصت سانتی‌ام به خاك بیندازم / اما نمیرم / درد این ستون فقرات كج / و فراق لهم كند
    اما همچنان شهیدی زنده باقی بمانم.

     

    پی‌نوشت1:

    محمدحسین جعفریان در دیدار شاعران با مقام معظم رهبری این شعر را خواند كه رهبر معظم انقلاب فرمودند: بدهید این شعر را خوش‌نویسی كنند و بدهید به بنیاد جانبازان و ایثارگران، آن‌جا آویزان كنند

    پی‌نوشت2:

    ای عزیز؛ صندلی تو، قبةالصخره ماست؛ نه سکوی پرواز وزیر.



  • نظرات() 
  • ایستاده ترین بت شکن

    شیوا ترین فقیه

    برداشت اول:

    از تو چه به یاد دارم؛ مگر غروب روزهای پنج­شنبه­ای را که مادر بزرگ، انگار که مهمان عزیزی به خانه آمده باشد، چادر سرش می­کرد و دست من و برادرم را می­گرفت و جلوی تلویزیون می­نشستیم؛ تا آقایی با عمامه­ی سیاه و عبایی قهوه­ای بیاید و دستش را بالا بگیرد، و انگار که بر سر همه می­کشد، آرام آرام به سمت مردم پایین، اشاره کند! آن­ها هم انگار که همه­ی عشق­شان را می­بینند شعار بدهند: «روح منی خمینی؛ بت شکنی خمینی»

    از تو چه به یاد دارم؛ مگر عکست را در اول کتاب­های مدرسه، با جمله­های زیرش که فقط می­خواندم و چیزی جز این­که بچه­ها را دوست داری، و بچه­های دبستان امید تو اند؛ نمی­فهمیدم. من و امید تو بودن؟!

    از تو چه به یاد دارم؛ مگر صبح متفاوتی که باید برمی­خواستم و به امتحان املاء آخر نیمه­ی سوم کلاس دوم ابتدایی می­رفتم. صدای شروع اخبار ساعت 9 را اعلان می­کرد و من باید 8 سر جلسه­ی امتحان بودم! با شتاب بلند شدم و نگران از این­که امتحان نمی­رسم! ولی؛ صدای بغض­آلود گوینده­ی اخبار می­گفت: میهمان "پنج­شنبه بعد از غروب­ها"ی تلویزیون مادر بزرگ؛ عکس مهربان پیرمردی که بچه ­ها امید او بودند؛ به ملکوت اعلی پیوست.

     

    برداشت آخر:

    نمی­دانم از حکمت این نوشته­ی روی پیشانی­ نسلمان؛ که چرا تو را باید در صحیفه­ها جست­وجو کنیم! چقدر باید منتظر بمانیم تا بزرگ شویم و جمله­هایت را آن­گونه بفهمیم که نائبت_علی_ می­فهمد و برایش می­ایستد و برای حفظ صحیفه­ات از دست دزدان دور و نزدیک، آرام­آرام می­جنگد؟ آیا آن­قدر رشید خواهیم شد که بتوانیم راه تو را از گفتار "قوم صحیفه­ی روی نیزه"، از میان باریکه­های متشابهات کلامت، که می­گیرند و برای توجیه محکمات کجشان استفاده می­کنند، بازشناسیم؟!

    نمی­دانم آیا این دست­های کوچک را روزی آن توان خواهد بود که برای ساختن مدینه­ی گذار به سمت طلوع آفتاب بنویسد؟ آیا قدمم را آن­قدر توان خواهد بود که برای حرکت در نهضت جهانی تو، قدمی بردارد؟ 

     

    برداشت تازه:

    کاش که روح ملکوتی­ات بر ما چشم عطا از سر فضل باز کند؛ کاش که تبر به دست ما بدهی و انگشت مزین به عقیقت را به سمت بت­های تازه سر برآورده اشاره کنی. کاش وقتی سفر می­کنیم، در صف یاران بت­شکن باشیم.



  • نظرات() 



  • محمد


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :