گند زدن برای نگندیدن... شعار همه سال های انسانی که هدفش را گم کرده است

فرض کن چشمانت را ببندی و وسط یک زمین ناشناخته خودت را پیدا کنی. کجا می‌روی؟ چه کار می‌کنی؟ دنبال چه می‌گردی؟ به اطرافت با چه نگاهی می‌نگری؟ فکر می‌کنی اطرافیانت چه کار می‌کنند؟ کارشان چقدر برایت اهمیت دارد؟

فرض کن؛ فقط فرض کن. راه دوری نیست. می‌توانی مثل بستنی فروشی باشی که برای آنان که اطرافت در حال چرخشند، بستنی درست کرده و می‌فروشد تا گرمای هوا، چرخ این‌جا بودنش را بگرداند. تو هم می‌توانی برای سردی هوا فکری کنی؛ تا سردی هوا بهانه‌ای باشد تا ماندنت را با آن سپری کنی.

یا نان بفروش. آن‌ها که اطرافت در چرخشند، خلاصه ساعتی گرسنه خواهند شد. سقفی بساز و رخت‌خوابی پهن کن. آن‌ها که خسته‌اند به آن‌جا خواهند آمد. درشکه‌ای بساز. بچرخان. تا بیش‌تر اطراف را بگردند. کلاسی درست کن. حرف زدن، حرف نوشتن، حرف شنیدن یاد بده.

فرض کن؛ فقط فرض کن. راه دوری نیست. بهانه‌ات را برای ماندن پیدا کن. تو این‌جا گم شده‌ای. تا وقتی ندانی از کجا آمده‌ای و چرا آمده‌ای؛ تا وقتی ندانی مال کجا بودی و این‌جا برای چه متوقف شده‌ای؛ فرق نمی‌کند که بستنی فروش باشی یا نانوا یا معلم. نویسنده باشی یا نقاش. همه‌ی کارها بهانه‌اند تا در توقفت حوصله‌ات سر نرود.

 

پی‌نوشت2:

کسی را ندیدم که با چشمان باز به دنیا آمده باشد. کسی را ندیدم که با چشمان باز از دنیا رفته باشد. نمی‌دانم این چشمان باز در این بین این آمدن و رفتن به چه می‌ارزد!

Eyes wide shoes

 

پی‌نوشت1:

عزیز علی ان تری الخلق و لا تری...