با خودم بودم؛ تنها بودم؛ در خودم بودم؛ با خودم در خودم فرو رفته بودم؛ داشتم در خودم می‌گشتم؛ تا که مگر «بشوم»؛ تا که شاید که «تبدیل» شوم؛ سوالی یافتم:

«چرا خدا خوشی‌هایمان را می‌گیرد؟»

با خودم بودم که تنها بودم که در خودم بودم که سوالی یافته بودم و که ازخودم بپرسم که مشغول باشم که کسی گفت:

«چرا خوشی‌ها خدا را از ما می‌گیرند؟»

با خودم بودم و سوال نمی‌پرسیدم. از این‌که خدایی دارم و خدایم خودش را برای خودش نگه می‌دارد، کلی با خودم خوش بودم.

 

پی‌نوشت:

فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ

فَتَحْنا عَلَیْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَیْ‏ءٍ

حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً

فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ

نشانه‌ی 44؛ از سفره‌ی الهی(انعام)