سلام بر انیس و مونس دل های بی انیس و مونس

خدا که می گوید دعا کنید تا استجابت کنم شما را...! خدا که می گوید مرا صدا بزنید تا صدایتان را بشنوم...! خدا که می گوید مرا جواب دهید تا شما را جواب دهم...! نمی دانم این صدا نزدن و جواب ندادن ما از چیست؟! می دانم ؛ ولی بهتر از که ندانم. اینگونه حداقل می توانم چند کلمه با شما صحبت کنم.

نمی دانم آیا من هم از کسانی بودم که قبل از آمدن به این دنیا، صدایتان زدیم و به ایران دعوتتان کردیم یا نه؟ فرقی نمی کند آقا. من هم از اهالی همین مرز و بوم هستم. به خدا من هم از آب این خاک خورده ام. در گرد و غبارش خاکی شده ام. من هم ایرانی ام. هر چه باشد، شما را دعوت کردند و شما هم آمدید. چه کریمانه آمدید. چه خوش قدمانه آمدید. باران آوردید با خودتان و چه بارانی. چه صفایی به این سرزمین دادید آقا...

آقا خودمانیم، دعای هر کس را هم که اجابت کردید، خودتان در دلشان دعوت را گذاشتید و کاشتید و برداشتید. خودتان در دل مردمانی انداختید که شما را دعوت کنند، بعدش هم خودتان اجابت کردید. دامنتان را جمع کردید و جمعی از پاکان هاشمی را در دامنتان گذاشتید. دانه هایی بودند که از جنوب غرب تا شمال شرق که می آمدید با خودتان می کاشتید. امام زاده ها را می گویم.

دانه دانه آنها را در سرزمین ما کاشتید و همه جا عطری از شما و هاشمیان گرفت. هر روستایی که می رویم و هر بلندایی که می ایستیم کسی است که به پدر شما نسبت دارد. برادر شماست یا برادرزاده شما. از شما هستند. مردم ما همه آنها را دوست دارند. برای دیدنشان سر می شکنند. نذر می کنند. نیازشان را آنجا می گویند.

چه سرزمین سبزی داریم ما. آمدید و بذرافشانی کردید. خودتان رفتید آن بالا و کنار ایستادید. قرار بود کاری بکنید. برای کاری آمده بودید. کار مهمی داشتید. جای بلندی را دیده بودید. سال ها باید صبر می کردند تا بدانند کجا را دیده اید!!! ولی آمدید. نهال هایتان باید بزرگ می شدند و بار می آوردند. خواهرتان آمد. می دانید که چه کسی را می گویم! داستان پیرزن و کلاف را که می دانید آقا! همان. سربسته گفتم که اشارت کرده باشم. می گویند نگو بد است. چشم. نمی گویم.

آمدید و این سرزمین را آماده کاری کند. نمی دانم. کی جواب خواهد داد؟! شما ولی می دانید. شما می دانید چرا آمدید و چرا و از کجا رد شدید. کجاها را قدم گاه کردید و کجاها را زیارت گاه. کار شما با من و ما ها نیست. چه زیبا یک تاریخ را به محبت خود رام می کنید. رفته اید آن بالا و منتظر سبز شدن سیاه پوشان سرخ پرچمید. خواهند آمد آقا آنها؟ کی؟ چه وقت؟پرچمش را چه کسی بلند خواهد کرد؟ نکند اسیر فاصله شویم؟ نکند در دوری آن روز زمین گیز شویم؟ نکند در برف و یخ بمانیم و نتوانیم به آنها برسیم؟ اصلا نکند...!!! نه خدا نکند آن را.

آقا اصلا ما میهمان شماییم یا شما میهمان ما؟ فرق نمی کند. هر چه باشد ریزه خوار سفره فضل شماییم. امروز هم روز تولد شماست. بسم الله. رافت و بخشش و ضمانت به اسم شما آبرو گرفته. همان هایی که دقیقا امروز کم دارم. آبرویم می دهید آقا؟ ضمانت می کنید که من هم برسم؟ می سپارید؟ سفارشم می کنید؟ جیب و دلم را پر می کنید؟ سقفی برایم می سازید؟ برای غلامی خودتان مرکبی می دهید؟ انیسم می شوید؟ یادم نرود که آن عهد را هم کمکم می کنید؟ نمکتان را مدام بر کاسه هایمان می ریزید؟ صاحبم می شوید؟ مسئولم می شوید؟  دور نیستم. همین نزدیکی بانو منتظرم. به خانه مان سر می زنید؟ چای زعفران با نبات خراسان آماده می کنم...