دروازه اهل ولاء

بانوی سرزمین غریب، سلام

خاتون شب های بی کسی، سلام

مهتاب هق هق های نهفته و حرف های نگفته ام، سلام

بانو، چه زود دوباره همان روز رسید. فدای انگشتانتان شوم! وقتی که به تسبیح هم نام خودتان بند بندش را لمس می کنید و ذکر خدا را بر لب جاری می کنید. بانو بشمارید... چند روز گذشت؟ نه. ببخشید. بگذارید من خودم می شمارم.

بانو؛ می دانم که این مدت زیاد با شما خوب نبودم. خوب. خاصیت کرم شماست و کم ظرفیتی من. ولی بگذار بانو بگویم که امروز 365 روز گذشت. بانو؛ امروز یک سال از آن روز قشنگ گذشت. بانو یادتان هست که برای رسیدن به پابوسیتان چقدر دعا می کردم؟! بانو یادتان هست برای همسایه شدن با شما چه اندازه بی تاب و بی قرار بودم؟! بانو یادتان هست چطور وقتی اینجا رسیدم هم التهاب هایم پرید و رفت؟ بانو یادتان هست چه ها که در خیال خودم برای در کنار شما بودن نداشتم؟! چه فکرهای قشنگی!!! بانو چه لذتی دارد زیر بار منت شما بودن!!!

خاتون من؛ یک سال گذشت که آمدم زیر سایه شما و آن قدر کریمانه با من بودید که حضور لطیفتان را نفهمیدم. مهمان یک ساله تان را ببخشید. قرار است سال ها جاروکش حیاطتان باشم. یک سال فقط سر سفره بودم و نگاهتان نکردم. امروز یک سال شد و دیگر باید بگویید چه کار کنم. من هم باید پا بشوم و در خانه تان نوکری کنم. امر کنید شما تا باران ببارد. شما اشاره کنید تا طوفان به پا شود. شما امر کنید که این دل کمی رعد بزند تا مگر برقی در این خرابه روشن شود.

بانو؛ شرمنده ام. خجالت می کشم. ولی تصمیم خودم را گرفته ام. می خواهم به خواستگاری تان بیایم. می خواهم با اجازه تان، به خواستگاری محبتتان بیایم و غلام حلقه به گوش خاندانتان شوم. بانو؛ دلم دیگر از این آینه های مشبک ایوان آیینه جدا نمی شود. می خواهم دیگر دلم جایی بند شود و ول نگردد. دار و ندارم مهر محبت شما. اجازه هست به غلامی خاندان محمد و آل محمد درآیم؟! خیالم راحت است که کسی برای گل چیدن نخواهد رفت. گل را برای گل که نمی آورند. جلوی صحن آینه تان بایستید و گل را تماشا کنید.

وقتی از در شمالی وارد کعبه طلایی تان می شوم، یاد عمویتان عباس می افتم. نمی دانم چه ارتباطی هست بین این حرم و گل دسته ها و خانه عمویتان عباس. وقتی یک لیوان آب می خورم در این حیاط، انگار بوی فرات و علقمه می پیچد. وقتی از این حیات به آن حیاط می روم انگار دارم در بین الحرمین هروله می کنم. باید با ادب باشم. شما دستم را بگیرید و ادب ابوالفضلی به من یاد بدهید. کرم شما اگر شامل حالم شود، ادب می شوم.

خانم؛ خوش به حال من که زندگی با شما چقدر دل چسب است. جای همه تنهایی ها را می گیرد. خلوت کردن با شما انگار که آدم را از همه خلقت بی نیاز می کند. نیمه سیب گمشده مدینه؛ وقتی با شما گفتگو می کنم یاد مادر می افتم. یاد مادر نیلوفری مان. خوب نیست امروز از آن ماجرا بگویم. ولی همین بس که دیدن روی شما مثل دیدن روی مادرمان زهراست. خدا دعای مادر را برای همه مان نگه دارد.

بانو؛ خواهر خورشید هشتم؛ عمه بخشنده ترین مرد زمین؛ دختر دروازه عطای خواسته ها؛ هر چه زائرانتان می خواهند مال آنها، ولی ریزه های سفره تان هر روزتان مال من. هرجای حرمتان را که خواستند مال آنها، راز گفتن های گوشه ایوان آیینه و نمازهای صحن طلایتان مال من. بانو نمی دانید وقتی قلم در مشرق خانه تان با اجازه گرفتن از شما طلوع می کند، چه شیرینی هایی که از بوستان و گلستان محمد و آل محمد جاری نمی شود! قول بدهید کمک کنید تا شیرینی کلام خاندانتان را به همه برسانم. قول بدهید برای همه روضه بنویسم. اصلا مگر برای جز این اینجایم بانو!؟

بانو، خیالم راحت است که وقتی با شما زندگی کنم، با من مثل من رفتار نخواهید کرد؛ آخر شما کریمه اید و خواهر سلطان مهربانی. خیالم راحت است که وقتی با شما زندگی کنم، هر روز مثل تر به شما خواهم شد. چه پایان خوبی دارد این زندگی... خیالم راحت است که اگر جایی گیر افتادم، برادرتان ید بیضای ضمانت دارند. مگر من پناهنده گوشه گوشه حرمتان نیستم بانو؟! خاتون خوبم، خیالم راحت است که اگر دستم تنگ شد و روزی ام بسته شد، برادرزاده تان_جواد الائمه_ دستم را خواهد گرفت. اصلا بانو، چه چیز از این بهتر که وقتی دستم از زمین و آسمان کوتاه شد، بیایم دم در خانه تان و بگویم:«خدایا، به حرمت پدر صاحب خانه_باب الحوائج_ حاجتم را تاخیر مینداز. خدایا، حاجتم را بده تا در این خانه را شلوغ نکنم و برم بنشینم شرقی ترین نکته ایوان آیینه و آیه های نور را با دختر باب الحوائج نجوا کنم.»

بانو خیالم راحت است که وقتی با شما زندگی کنم، حرفی برای نگفتن نخواهم داشت. بانو؛ خانم؛ خاتون؛ چه صدایتان بزنم؟! بهترین بهترین من... چه زیبا گوش می دهید و چه زیبا همان را می شنوید که می گویم... بانو؛ همه این ها را گفتم که بگویم اگر امروز دهه کرامت است، برای من همیشه سال کرامت است. من دربند کرم شما اسیر شده ام. خدا مرا از این اسارت آزاد نکند. دهه ها برای زائرانتان. می خواهم یک عمر با شما زندگی کنم. می شود؟