برای کمتر کسی است که اتفاق نیافتاده باشد که روزی برسد و احساس کند که باید از خود سوال های اساسی بپرسد. همه آدم ها روزی دل به فیلسوف شدن می زنند و از آن گذر می کنند و یا می مانند و می گندند. همه می پرسند که از کجا آمده ام و به کجا می روم. چرا اینجا آمده ام و چرا می روم؟

لحظه زیبا و شکوهمندی است درد زائیدن از چرایی و فهم سوالات چرایی و رسیدن به اسم خالق الهی. همچون شادی مادری در تولد نوزادش. جهان بینی او متولد می شود و مسیر برای زندگی اش می یابد. ارتفاع پیدا می کند و در اوج تعریف شده ای می پرد.

اما هستی و خالق هستی انسان را رها نمی کند. فهم چرایی پایان درد "انسان بودن انسان" نیست. گذر زندگی و حوادث روزگار او را باردار سوال هایی می کند که جنسش چگونگی است. او می پرسد چگونه آمده ام و چگونه باید بروم؟

درد زائیدن چگونگی، جلوه گر شدن "اسم رب الهی" است و تربیت، همان حوزه ژرف و عمیقی است که این نطفه باید در آن رشد کند. اسم منور "ربّ" الهی در تربیت انسان جلوه می کند و چگونگی هایش را جواب می دهد.

چه خیانت کثیفی است که دست تمدن، بچه ها را از همان کودکی وارد چرخه ای می کند که اسمش را تربیت می گذارد. دامان مادر به مدرسه فروخته می شود و تربیت کودک را سیستمی به عهده می گیرد که بعد از 12 سال می گوید تو تربیت شدی و باید چرخ های زندگی ات را بچرخانی. چه خیانتی از این کثیف تر که همه حیات در دوره کارگری انسان خلاصه می شود!!!

اسم رب الهی، انسان را به چرخه حیات آورده و او را از کودکی تا پیری به بلاها و فتنه ها و مصیبت های مختلف در قالب حوادث، تربیت می کند تا جهان های بعد از اینجا را طی کند و برای عبور از جهان های دیگر توشه بگیرد.