صندلی تو قبه الصخره ماست نه پله پرواز وزیر 

 

تقدیم به فراموش شده‌های سه دهه‌ی بزرگ؛

سازندگی، اصلاحات و عدالت‌خواهی

 

دیگر نمی‌گویم؛ پیشتر نرو! / اینجا باتلاق است!/ حالا می‌گردم به كشف باتلاقی تواناتر/ اینهمه خردی كه حتی باتلاق‌هایش وظیفه‌شناس و عالی نیستند./ همه‌ چیز در معطلی است /میوه‌ای كه گل /پولی كه كتاب مقدس /و مسجدی كه بنگاه املاك.
ما را چه شده است؟
/این یك معمای پیچیده است /همه در آرزوی كسب چیزی هستند كه من با آن جنگیده‌ام / جالب آنكه باید خدمتكارشان باشم /در حالیكه دست و پا ندارم /گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور!

من بی‌دست، بی‌پا، زبان، گاهی چشم /و به گمان آنها حتی شعور /در دورافتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان /وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌های تلویزیونی حتی رفقای دیروزم - قربتاً الی‌الله - با تلاش تحسین‌برانگیز سرگرم تجاوز به آنند. جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزی با نخاع قطع شده‌‌ام باید در صف اول باشم و همیشه باید باشم/
چون تریبون، گلدان و صندلی
/باشم تا رسیدن نمایندگان بانك‌ها /سپس وظیفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.
من وظیفه دارم قهرمان همیشگی فدراسیون‌های درجه چهار باشم
/بی‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ... دفاع از غرور ملی-اسلامی در تمام میادین /چون گذشته كه با یازده تیر و تركش در تنم /نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند
حالا یك پیمانكار آن پل را بازسازی كرده است
/مرا هم بردند / خوشبختانه دستی ندارم. اگر نه یابد نوار را من می‌بریدم /نشد.
وزیر این زحمت را كشید /تلویزیون هم نشان داد / سپس همه برگشتند /

وزیر به وزارتخانه‌اش

پیمانكاران به ویلاهایشان

و من به تختم.

من نمی‌دانم چه هستم /نه كیفی و نه كمی /بی دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتی ... /به قول مرتضی؛ كلمنم! / اما این كلمن یك رأی دارد /كه دست بر قضا خیلی مهم است /و همواره تلویزیون از دادنش فیلم می‌گیرد /خیلی جای تقدیر و تشكر دارد /اما هرگز ضمانتی نیست /شاید تغییر كنم /اینجاست كه حال من مهم می‌شود.

شاید حالا پیمانكاران، فرشتگان شب‌های شلمچه /پاسداران پل مارد/ و تركش خوردگان خرمشهرند / شاید من / حال یك اختلاس‌پیشه خودفروخته جاسوسم كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام و لابد اسناد آن در یك وزارتخانه مهم موجود است برای همین باید، همین‌طور باید در دور افتاده‌ترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان زمان بگذرد / من پیرتر شوم / تا معلوم شود چه كاره‌ام.

سرمایه من كلمات است / گردانم مجنون را حفظ كرد / یكصد و شصت كیلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت/ اما بعید می‌دانم تختم یكصد و شصت سانتی‌متر مربع مساحت داشته باشد / چند بار از روی آن افتاده‌ام/ یكبار هم خودم را انداختم / بنا بود برای افتتاح یك رستوران ببرندم!

من یك نام باشكوهم / اما فرزندانم از نسبتشان با من می‌گریزند / با بهره‌ هوشی یكصد و چهل / آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند / زنم در خانه یك دلال باغبانی می‌كند / و پسرم می‌گوید: ما سهم زخم از لبخند شاداب شهریم.

فرو بریزید ای منورهای رنگارنگ! / گمانم در این تاریكی گم شده‌ام / و بین خطوط دشمن سرگردان، /

آه! پس چرا دیگر اسیرم نمی‌كنند

آه! چه كسی یك قطع نخاعی بی‌مصرف را اسیر می‌كند

و باز آه! چه كسی یك اسیر را اسیر می‌كند

آه و آه كه از یاد بردم، من اسیرم / زندانی با اعمال شاقه / آماده برای هر افتتاح، اعلام رای/ و رقصیدن به سازها و مناسبت‌های گوناگون / و بی‌اختیار در انتخاب غذا / انتخاب رؤیاها / حتی در انشای اعترافاتم.

و شهید، شهید كه چه دور است و بزرگ / با تمام داراییش؛/یك شیشه شكسته / یك قاب آلومینیومی / و سكوت گورستان / خدا را شكر، لااقل او غمی ندارد / و همیشه می‌خندد / و شهید كه بسیار دور است از این خطوط ناخوانا / از این زبان بی‌سابقه نامفهوم / و این تصاویر تازه و هولناك،/ خدا را شكر! لااقل او غمی ندارد /  همیشه می‌خندد / و بسیار خوشبخت است / زیرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده می‌شوم/ برای شكنجه‌ای تازه / در دور افتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان / در باغ وحشی به نام كلینیك درد / تا مواد اولیه شكنجه‌ای تازه باشم / برای جانم / تنم / وطنم

تا باز خودم را از تخت یك مترو شصت سانتی‌ام به خاك بیندازم / اما نمیرم / درد این ستون فقرات كج / و فراق لهم كند
اما همچنان شهیدی زنده باقی بمانم.

 

پی‌نوشت1:

محمدحسین جعفریان در دیدار شاعران با مقام معظم رهبری این شعر را خواند كه رهبر معظم انقلاب فرمودند: بدهید این شعر را خوش‌نویسی كنند و بدهید به بنیاد جانبازان و ایثارگران، آن‌جا آویزان كنند

پی‌نوشت2:

ای عزیز؛ صندلی تو، قبةالصخره ماست؛ نه سکوی پرواز وزیر.