پرواز تا حرای آسمانی، تنها یا گروهی، مثنی او فرادا

این که اتفاق تازه ای نیست! مردم هر جا که حرف های ماورایی را نمی گیرند گوینده اش را به دیوانگی و جنون متهم می کنند. لما سمعوا الذکر قالوا هو مجنون، ما هو الا ذکر للعالمین...

اما تا حرای درون هست و غارهای تنهایی؛ تا نوشداری خلوت هست و شرب بی کسی؛ یقین بدار که پیام و پیام داری زنده خواهد بود که انا نزلنا الذکر و انا له لحافظون...

این درک نشدگی نیست که پیام را به مسلخ فراموشی می برد. باختن تنهایی و خلوت های حرایی است که پیام را از دست پیام دار به غارت می رباید. و چه ساده و بی مقدمه. چه بی مجال و چه بی خبر.

رسول باید که یتیم باشد، باید که آموزش چوپانی دیده باشد، خلوت را تجربه که نه، بلکه نوشیده باشد. تنهایی تا در استخوان هایش رسوخ نکند طعم ناب بودن پیام را نخواهد چشید. پیامبر آنگاه مبعوث می شود که یتیمی خود را در میان هزاران پدر و مادر درک کند و گله بودن میلیاردها انسان را در قبال پیام متوجه شود و چندان به پسندیده افتادن پیامش در میان گله، امید نبندد. نوای نیستان را به نغمه نی، در گوش جان بیابان ها افکند. گاهی صحرا شنواتر از هزاران گوش است که پیام تو برایش بویی از علف ندارد. باید که بال اهورایی خلوت را به روح بی قرارش بسته باشد تا در فرار از میان سرهای در آخور اسیر آخورستان نگردد.

پیام و پیام دار در میان امتش، همانند خار در چشم و استخوان در گلوست. نه این گل جز به چشم بر می شکوفد و نه این صدا جز به گلو به گوش می طراود و نه هر وجودی را تاب این رنج است.

تازه باید بدانی که وقتی پهلوان خلقت را مظلوم و غریب خطاب می کنی یعنی چه؟! علی وقتی مظلوم است یعنی یک تاریخ باید رنج بکشد تا بها و دیه این رنج را برآورد.

خاموشی در این ایستگاه بهتر است.

برای  روزهای برفی، نور باید در کیسه نمود!