راه های باز پرواز

گفتم می شود آدم خودش را مهندسی کند. می شود خودش را بچیند. چینش خود را عوض کند. اصلا آدم می تواند بنشیند و برای خودش نقشه بکشد که مضطرب شود! آری؛ مضطرب. تا وقتی دست به آسمان بلند می کند که عمن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء؛ پرده های حجاب کنار رود و صاحب استجابت را ملاقات کند.

نشستم و فکر کردم که زمین چرا این همه آرام است. از کدام قرص استرس کم کن خورانده اند زمین را، که این همه آرام و با قرار می گردد؟ زمین چرا چیزی نمی شود?! نه لرزه ای و نه بی تابی ای و نه بی قراری ای!!! یا زمین به خواب رفته است یا مرده است یا قرص خیالی خورده است. امام زمین نباشد و زمین این گونه آرام و خوش خیال؟! امام زمان نباشد و زمان این گونه منظم و ساکت و  خوش روال؟!

دیدم و گفتم: «ببین، حرفم یکی بش نیست. من در خور حرفم نیستم ولی دوست دارم آرزوی بزرگ دلم این گونه باشد که بی قرار شوم. بی تاب و مضطرب. ویران و ناپایدار. هراسان و ترسان. همیشه اشک در چشم و تپش نامنظم به قلب. مگر نه این است که الهی عظم البلاء و برح الخفاء و انکشف الغطاء و انقطع الرجاء ...؟؟؟».

عجیب است که هر چه اضطراب آمد و بی قراری و ترس و اشک، برای غیر تو بود عزیز دل! غریب ترید شرید! ای که از انتظار ما عمری گران بر تو می گذرد و هنوز ترد شده و به غیبت رفته از قلب های مایی. ای کاش هراس هایم رنگ تو را داشت. ای کاش بی قراری هایم از جنس نبودن تو بود. ای کاش بی خوابی و بی تابی هایم؛ پرش های نیمه شبم، برای نبودن تو بود. ای کاش این اشک برای شستن جای خالی تو جاری می شد و بس، که آب و جارو کند قلبی را که با بت ها، جای تو را گرفته اند.

چرا نبودنت نفسم را نمی گیرد؟ چرا نبودنت دیوانه ام نمی کند؟ چرا این سان ساده مجنون می شویم و به جنون نبودنت گرفتار نمی شویم؟ چرا زلف ها این گونه ساده اسیر می کنند و رشته دراز غیبتت به پای این قلب نمی پیچد؟

‏« عَزیزٌ عَلَىَّ اَنْ اَرَى الْخَلْقَ‏وَلا تُرى‏، وَلا اَسْمَعُ لَكَ حَسیساً وَلا نَجْوى‏، عَزیزٌ عَلَىَّ اَنْ تُحیطَ بِكَ دُونِىَ الْبَلْوى‏، وَلا یَنالُكَ مِنّى‏ ضَجیجٌ وَلا شَكْوى»

آقای من، سخت است که دیگران را ببینم و تو را نبینم. و حتی از تو نجوایی و صدای اندکی حتی پچ پچی نشنوم! آقا جان سخت است که در میان بلاها اسیر شوم و صدای ناله های من و گلایه های درد نبودنت به گوش شما نرسد...

دریاب...