شیوا ترین فقیه

برداشت اول:

از تو چه به یاد دارم؛ مگر غروب روزهای پنج­شنبه­ای را که مادر بزرگ، انگار که مهمان عزیزی به خانه آمده باشد، چادر سرش می­کرد و دست من و برادرم را می­گرفت و جلوی تلویزیون می­نشستیم؛ تا آقایی با عمامه­ی سیاه و عبایی قهوه­ای بیاید و دستش را بالا بگیرد، و انگار که بر سر همه می­کشد، آرام آرام به سمت مردم پایین، اشاره کند! آن­ها هم انگار که همه­ی عشق­شان را می­بینند شعار بدهند: «روح منی خمینی؛ بت شکنی خمینی»

از تو چه به یاد دارم؛ مگر عکست را در اول کتاب­های مدرسه، با جمله­های زیرش که فقط می­خواندم و چیزی جز این­که بچه­ها را دوست داری، و بچه­های دبستان امید تو اند؛ نمی­فهمیدم. من و امید تو بودن؟!

از تو چه به یاد دارم؛ مگر صبح متفاوتی که باید برمی­خواستم و به امتحان املاء آخر نیمه­ی سوم کلاس دوم ابتدایی می­رفتم. صدای شروع اخبار ساعت 9 را اعلان می­کرد و من باید 8 سر جلسه­ی امتحان بودم! با شتاب بلند شدم و نگران از این­که امتحان نمی­رسم! ولی؛ صدای بغض­آلود گوینده­ی اخبار می­گفت: میهمان "پنج­شنبه بعد از غروب­ها"ی تلویزیون مادر بزرگ؛ عکس مهربان پیرمردی که بچه ­ها امید او بودند؛ به ملکوت اعلی پیوست.

 

برداشت آخر:

نمی­دانم از حکمت این نوشته­ی روی پیشانی­ نسلمان؛ که چرا تو را باید در صحیفه­ها جست­وجو کنیم! چقدر باید منتظر بمانیم تا بزرگ شویم و جمله­هایت را آن­گونه بفهمیم که نائبت_علی_ می­فهمد و برایش می­ایستد و برای حفظ صحیفه­ات از دست دزدان دور و نزدیک، آرام­آرام می­جنگد؟ آیا آن­قدر رشید خواهیم شد که بتوانیم راه تو را از گفتار "قوم صحیفه­ی روی نیزه"، از میان باریکه­های متشابهات کلامت، که می­گیرند و برای توجیه محکمات کجشان استفاده می­کنند، بازشناسیم؟!

نمی­دانم آیا این دست­های کوچک را روزی آن توان خواهد بود که برای ساختن مدینه­ی گذار به سمت طلوع آفتاب بنویسد؟ آیا قدمم را آن­قدر توان خواهد بود که برای حرکت در نهضت جهانی تو، قدمی بردارد؟ 

 

برداشت تازه:

کاش که روح ملکوتی­ات بر ما چشم عطا از سر فضل باز کند؛ کاش که تبر به دست ما بدهی و انگشت مزین به عقیقت را به سمت بت­های تازه سر برآورده اشاره کنی. کاش وقتی سفر می­کنیم، در صف یاران بت­شکن باشیم.