شهر قرار

جستجوی آرامش و قرار گرفتن اضطراب خاطر، از غایات رفتار آدمیست. برای رسیدن به این غایت، «قرار_گاه» ها و «سکونت_گاه» های مختلفی ساخته است. گاه آن را در کنار رودخانه های پرآب ساخت و گاه در کنار کشت زارهای سرسبز. گاه «سکونت» را در غارها و کوهستان های بلند و پرفراز و نشیب جستجو کرد و گاه «قرار» را در زیستن در میان جنگل ها و صحراهای پهناور!!!

آدمی در جستجوی آرامش است. شهر را ساخته و آداب شهرنشینی را وضع کرده است. شهر محل «سکونت» او شد و تمدن، "آداب آرامش و قرار و اطمینان خاطر"؛ شهر، آرمانشهر رهایی از اضطراب و دلهره بود! اما این آرامش مفقود کجاست که هرچه در مسیر قرون و "شهر تراشی" پیش آمده است مضطرب تر و بی قرارتر و دلهره زده تر شده است؟!

سکونت و قرار و آرامش، موطنش دل است و این قلب است که باید از اضطراب و هراس رهایی یابد. قرن هاست که کوله بار اضطراب بر دوش انسان سنگینی می کند و از جایی به جایی دیگر می برد اما جز بر بارش افزوده نمی شود. دریغ از اندکی تامل برای فکر کردن که «آرامش چیست؟ قرار کجاست؟» دریغ از دریافت پیام این حس نوستالژیک که همیشه او را همراهی کرده: «یادش به خیر؛ روزهای گذشته چه روزهای خوب تری از امروز بودند!!!»

اما حدیث مومن، حدیث دیگریست. مومن در دنیا نمی گنجد، چه برسد به قفس زنگ زده شهرهای رنگی. مدینه ولایت، سکونت گاه و قرارگاه اوست و «شیعگی، رسم آرامش و اطمینان». شیعه ساکن و مستقر در حصن حسین و امن ولایت پیام آور خداست. دروازه اش جز به ندای علوی گشوده نمی شود و اطمینان و قرار و سکینه جز به یاد خدا و همراهی همسری الهی تامین نمی گردد.

شیعه ساکن محمدستان چهارده نور معصوم است و خانه اش رنگ از بیت النور گرفته. محمدستان شهر گمشده ایست که در لابلای هیچ تمدن مکتوبی نمی توان نمونه اش را یافت. لیلی گمشده ایست که هیچ جای این کاروان مدنیت 3000 ساله نمی توان حتی شمیمی از آن را جستجو کرد.

بلبل ما را فغان دیگر است

حرف عشق از داستان دیگر است

محملی پیداست از هر سو ولی

لیلی اندر کاروان دیگر است