این جا خم رنگ رزی نیست. خمخانه ی اخلاق محمدی است

به لیوان خودت تشنه باش؛ هوس تشنگی به استکان یا کاسه همسایه، یا تشنه باقی می‌گذاردت یا به پرخوری مبتلایت می‌کند.

بنوش؛ به اندازه‌ای که اشتها داری؛ روزها همانند شکمت نیستند که پر و خالی شوند. دستشان بخشنده است و چون چشمان نگران من و تو، نگران تمام شدن بخشیدنشان نیستند. روزها کوه نیستند که اگر سنگی از آن برداری، بیم بیابان شدن داشته باشند. روزها، دریا نیستند که اگر مشتی آب برداری، بیم سنگلاخ در دل بپرورانند. روزها؛ بی‌زوالند. بی‌حد و بی‌مد. سخاوت پدرشان است و رحمت مادرشان.

 

پی‌نوشت2:

وقتی فراموش می‌کنی که کار یعنی تفریح؛ یعنی مشغولیتی که چند روز اسارت زمینی‌ات را با آن سپری کنی؛ آن‌گاه معاشت را در دستان خود جستجو خواهی کرد و رازقت را همین حوالی گم خواهی نمود. وقتی فراموش کنی که تو این‌جایی که موصوف شوی؛ این‌جایی تا متخلق شوی؛ وقتی فراموش کردی، خیال مکن که آزادی. اسیر فن خواهی شد. آن‌قدر دنبال فنون باش تا ذوالفنون گردی. اما خیال نکن که از دالفنون به لیلی راهی ببرد. دارالجنون مسیر دیگری دارد.

 

پی‌نوشت1:

ما پیش از آنكه تشنه شده باشیم، نوشیده‌ایم و پیش از آنكه به اشتها آمده باشیم و با سؤال‌ها گلاویز شده باشیم،خود را تلنبار كرده‌ایم و پیش از آنكه به معناها دست یافته باشیم، به كلمه‌ها رسید‌ه‌ایم و این است كه باد كرده‌ایم و با آنكه زیاد داریم، مریض و بی‌رمق هستیم و به امتلاء ذهنى و پرخورى فكرى دچار شده‌ایم. (عین.صاد.ره)